|
عاشقانه ها
|
عشق روزگار من ،تو بهترين نشانه اي
تو باغ و گلشن مني ، تو بهترين بهانه اي
تو عشق جاودان من ، تو ماه آشيان من
تو ساز من ، تو سوز من ، تو بهترين يگانه اي
کلام دل حلاوتي ، پيام دل بشارتي
به هر کجا که بنگرم ، تو بهترين جوانه اي
به کوه و دشت و بوستان ، به ماه و اختر و زمان
تو عشق جاودانه اي ، تو بهترين جوانه اي
شکوه آرزوي من ، اگر ببار نياورد
تو اي نهال آرزو ، تو بهترين جوانه اي
تو پاره تن مني ، تو عشق جاودان مني
پرنده دل مرا تو بهترين ترانه اي



بي آنکه بدانم در پس خاطرات کهنه و پوچ تو گم شدم
بي آنکه بدانم , با رفتن تو , خالي شدم از هر چه لبخند و پر شدم از هر چه اندوه
شايد نمي داني
بي آنکه بخواهم , پشت پنجره اي خالي از عبور تو , بي صدا و بي رمق شدم
مي خواهم بداني که
بي آنکه بخواهم
روزهاست با زندانبان سکوت و انتظار همنشين شدم
روزهاست , با باران و بغض و اشک , همصحبت و هم صدا شدم
مي دانم که تو مرا نمي فهمي
.....مي دانم , خوب مي دانم

با چلچراغ ياد تو نوراني ام هنوز
پنداشتي که نور تو خاموش مي شود؟
پنداشتي که رفتي و ياد گذشته مرد!
و ان عشق پايدار فراموش مي شود ؟
نه اي اميدمن
ديوانه ي توام
افسونگر مني
هر جا به هر زمان
در خاطر مني...........

آنکه ويران شده از يار مرا مي فهمد
وانکه تنها شده بسيار مرا مي فهمد
چه بگوييم که چنان از تو فرو ريخته ام
که فقط ريزش آوار مرا مي فهمد
آنقدر بي کس و بي تکيه گه و بي يارم
که فقط شانه ديوار مرا مي فهمد
من تمام غمم از عشق بپا خواست ولي
عشق انگار نه انگار مرا مي فهمد !
چه عبث در پي يارم چه عبث در پي يار
و عبث معتقدم يار مرا مي فهمد .......
نه ببين ! آينه از درد ترک خورد... ببين!
آن من مثل من انگار مرا مي فهمد!
يار من آينه سان مثل خودم مي ماند
اوست آري خود شهيار مرا مي فهمد
او همانست همان گمشده در من آري
او همانست که بسيار مرا مي فهمد


بغض گريه توي چشمام حرفهاي درد روي لبهام
چه جوري بايد بگم؟
بي تو دنيا رو نمي خوام
زدي آتشي به وجودم غم دور از تو نشستن
من که پيش مرگ تو نبودم تو گرفتي رو از من
جز صحبت من چه کردم
تو شدي دشمن وجودم
تار و پودم رو سوزنده آتشي که کردي روشن
چه جوري بايد بگم من؟
بي تو دنيا رو نمي خوام
بي تو دنيا رو....

نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا، شايد خطا کردم
و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا، تا کي،براي چه؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره
با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو
هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت
دعا کردم...

در آرزوي تو سوختم و چيزي نگفتم 
سكوت كردم و خاموش شدم ،چيزي نگفتم
از صداي سخن عشق هر چه گفتند 
سوختم و ساختم و چيزي نگفتم
از ناله عشق هر چه بگويم كم است 
اين كم بودن عيب نيست چيزي نگفتم 
جوهر در قلم عشق رنگي نداد و خشك شد 
رنگي نداد وخطي ننوشت ،چيزي نگفتم 
از عشق ،سكوت ،شكستن چيزي نفهميدم 
چون عاشق سكوت شكستني است چيزي نگفتم