|
عاشقانه ها
|

تو که می گویی دم مردن فراموشم مکن
من که میمیرم برایت چون فراموشت کنم
همیشه به یاد داشته باش
تا به فراموشی بسپاری،
آنچه را که اندوهگینت میسازد...
اما ..
هرگز فراموش نکن
به یاد داشته باشی
آنچه را که شادمانت می سازد...
اگر چه از غم دوري شكسته ام هردم
ومثل بغض خزان در درون خود زردم
مباد خسته ببينم نگاه خوبت را
مباد درد تو آيد به روي صد دردم
بخوان بخوان كه غزل با حضور تو گيراست
ببين براي گلويت ترانه آوردم
اگر چه رفته اي از دست من و من هم نيز
نبود اگر غم عشقت بگو چه مي كردم


"چه تنگنای سختی است!
يک انسان يا بايد بماند يا برود.
و اين هر دو،
اکنون برايم از معنی تهی شدهاست
و دريغ که راه سومی هم نيست


عشق نردبانی بسوی ترقی است
ترقی از تنها خود را دیدن
بسوی دگری را نزد خود دیدن
![]()
ته مانده هاي دلمان را كه مي گرديم
مي بينيم غمي است پنهان
اما دروغ چرا آ آ آ ! سعي بر آن مي نماييم كه سرش را شيره اي بس وزين بماليم
و دل خوش نماييم
كه اين نيز بگذرد
و اين چنين در خويشتن خويش انرژي مي دميم
اوستا كريم را چه ديدي
گاه خفن ناك غافلگيرمان مي نمايد


در اتاق انتظار
دختري هست
كه در سكــوت
طومار دردهايش را مرور ميكند
دختري
كه شكسته است
آسمان قفسي گشوده است
كه درون سينه ام دلتنگي ميريزد
بي حضور تو
صحنه خالي ست از
زندگی
كابوس زيستن مرا ميترساند
در انجماد نبودنت فرياد ميکشم
اشک ميريزم
انتظار ميکشم
آرام تر که مي شوم
گرماي دستانت را ، بر خيسي گونه هايم احساس ميکنم
مي فهمم که باز کنارم هستي
و من در آغوشت همان دختر کوچولويي ميشوم
كه براي پــرواز، تنها امنيت دستانت را نياز داشت
آنوقت تو ميخندي
و من به ياد مي آورم چند ماه است نديدمت
و باز
فرو ميروم
در عفونت روز هاي بي تو بودن
در كوچهء برفي ِ پشت پنجره ، رد پايي ست كه برنگشته
انگار قصهء توست
قصهء تو و بغض من که براي شکستن
نياز به بهانه هايي به کوچکي ابر هاي سفيد بالاي سرم دارد
سکوت کرده ايم
سالهاست انگار
وانمود مي کنيم اتفاقي نيافتده است
از دور به هم نگاه مي کنيم
در فاصلهء يك وجبي خاطراتمان
جريان دوار فکرهايي که در سرمان مي چرخد را
در فيلتر سه نقطه به هم تحويل مي دهيم
روياها چقدر زود ميگذرند
آنقدر زود که گيج ميشوم
و هر چقدر که با اين تيغ صورتم را پاره پاره مي کنم
خودم را در آيينه پيدا نمي کنم
باور نمي کنم
باور نميكنم
آسمانی که تکه کوچکی از آن آرزوی کودکی هایم بود
دزديدي و با خود بردی
و تنها چيزي که در ازايش به من دادی
موسيقي دردي ست که نواي محزونش تا هميشه در گوش من زنگ خواهد زد
کاش كودكي ام برگردد
مثل بادکنک سفيدي از پنجره به خستگي هايم بيايد
کنار گوشم بترکد
و من را از اين خواب تلخ بيــدار کند
بهار تنهايي ام امسال
تاريك تر از هميشه در هفت سين سرنوشت جوانه كرده است
هفت سيني كه تمامش درد است
بهار ، شروع ويراني ست
شروع آرامشي كه چون تــو مي آيد
درون چشمانم مينشيند
در گرماي تابستان مي سوزد
و در سرماي زمستان مي مـــيـــرد
ذهنم را از تصوير درخشش پاک مي کنم
و به خودم يادآوري مي کنم که پايان هر درخششي سوختن و خاکستر است
چشم هاي خيره به تصوير درخشش ام را با دستهايم مي بندم
و دركنتراست غليظ ِ آرام گرفتن در آغوشت ، غلت ميزنم
دوباره باران گرفت
و باران يعنی
تــو
بر م ي گ ر د ي
شعر بر مي گردد