تبليغاتX
ماه من
عاشقانه ها
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:45  توسط   | 

آمد نوشت خوب و زیبا گل سرخ

موضوع جدید درس انشاء گل سرخ

یک لحظه قلم به سمت دفتر خم شد

آهسته نوشت یک معما گل سرخ

نام تو تمام دفترم را پر کرد

آن شب تو  سری به ما زدی یا گل سرخ

به به :چه شباهتی ولی راست بگو

نام تو نبوده بیش از اینها گل سرخ

یک لحظه معلم از نگاهم پی برد

در دفتر من تویی تو تنها گل سرخ

پرسید که غیر از توکسی عاشق نیست

گفتم که اجا......اجازه آقا گل سرخ

پرسید  که حرف دیگری هم داری

تا سبز شود تمام دنیا گل سرخ

گفتم که تمام ابرها می دانند

من معتقدم به زندگی با گل سرخ

گفتم که کبوتر دلم پر بکشید

از این ور سادگی من تا گل سرخ

چون آخر زنگ است همه گوش کنید

این شعر قشنگ است ولی با گل سرخ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:43  توسط   | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:35  توسط   | 

عشق نيروی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست

داشتن جاذبه ايست که دوست را به دوست ميبرد.

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. 

عشق رعدی است ويرانگر وسيلی است بی امان که به ناگاه ميخروشد

وخروش ان ميميراند.....اما دوست داشتن نم نم بارانی است که

اهسته اهسته شدت ميگيرد ودر افق سرخ زندگی خورشيد را به طلوع

رنگين کمان وا ميدارد وتن سنگهای سياه و سفيد وسرخ بيابانی را بی

چون و چرا وکوچکترين تبعيض ميشويد.

دوست داشتن از عشق برتر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 18:17  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 18:14  توسط   | 

مرا هر چند بشکستی

 

نمی خواهم شکست تو

 

نمی خوام اندوهی ببینم حتی

 

در آن چشم مست تو

 

نمی خواهم تو را،هرگز

 

نمی یا بم تو را هرگز

 

ولی ترک خیال تو

 

نمی دارم روا هرگز

 

کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:32  توسط   | 

به اندازه یک لبخند...

شاید

 تا روزهای سبز مهربانی های تو

به اندازه ی یک لبخند

فاصله باشد

من

 به معجزه ی عشق

انگاه

 که  وجودم

از نگاهت لبریز از شرمی کودکانه شد

ایمان آوردم

در چکاچک بلوای عشق و نفرت

بر خنجر نفرت پیروز شدم

من

 از تبار عاشقان قدیمی

به شانه های ستبر یک کوه مرد

تکیه داده ام

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:27  توسط   | 

چشمانم را نخواهم بست.....

چشمانم را نخواهم بست

دستانت را رها نخواهم کرد...

می خواهم بمانی می خواهم برای همیشه در کنارم بمانی

برای همیشه...

چشمانم را نخواهم بست

می ترسم وقتی بیدار میشوم رفته باشی

دستانت را رها نخواهم کرد

میترسم دیگر گرمی دستانت را لمس نکنم...

سخته برام بدون تو نفس کشیدن چون نفسم تویی...

برام سخته بدون تو خوابیدن چون خوابم تویی....

برام سخته بدون تو راه رفتن چون راهه منی....

برام سخته بدون تو چیزارو حس کردن چون تو احساس منی...

برام سخته بدون تو عاشق شدن چون تو عشق منی...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:55  توسط   | 

یه روز می فهمی......

 

یک روز می فهمی ولی بسیار دیر است

دیگر برای بودنت احساس پیر است

 

آن پیکر وحشی تر از طوفان و دریا

 

در چنگهای اضطراب  شب ،اسیر است

 

زانو  در بغل می گیری و ،اشک

 

می خواهی از چشمی که دیگر چون کویر است

 

بیگانه خواهی بود با گلهای  این باغ

 

قلبت به تبعید از محبت ناگزیر است

 

در چشم ابلیسی که ما خوار می خواست

 

پرپر زدن هایت قشنگ و بی نظیر است

 

من نیستم بر سنگ قبرم می نویسی

 

فهمیده ام کولی،هزار افسوس دیر است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:49  توسط   | 

 

 

اگه تو زندگی میتونستم یک چیز دیکه باشم دوست داشتم  اشکهای تو میبودم چون تو چشات متولد می شدم. روی گونه هات زندگی میکردم و کنار لبات می مردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:50  توسط   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:49  توسط   | 

من وتو......

 

خوشحال بودن برای تو...غمگین بودن برای من

زندگی برای تو............مرگ برای من

باهم بودن برای تو......تنها بودن برای من

همه چیز برای تو.......ولی تو برای من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:38  توسط   | 

تو:

من به دو چيز عشق مي ورزم:

يكي تو و ديگري وجود تو

به دو چيز اعتقاد دارم:

يكي خدا وديگري تو

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم:

یکی تو و دیگری خوشبختی تو

من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم

یکی تو و دیگری برای با تو موندن تا همیشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:3  توسط   | 

نمی خوام بگم......

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:1  توسط   | 

بهت نمی گم......

بهت نمی گم دوست دارم قسم می خورم دوست دارم

بهت نمی گم هر چی بخوای بهت میدم چون همه چیز من تویی

اگه یه روز چشات پر اشک شد و دنبال شونه ای  گشتی

 تا گریه کنی صدام کن قول نمیدم اشکاتو پاک کنم.منم باهات

 گریه میکنم

اگه دنبال یه خرابه گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی

صدام کن قلب من خرابه ی وجود توست

  اگه یه روز بهت گفتم بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی

 فقط یه لحظه چشماتو ببند و بهم فکر کن

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 18:34  توسط   |