|
عاشقانه ها
|

شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و
چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را
می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد .
با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم .
دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه
دهد .

قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ
قدر یار وفادار ندانست دریغ
درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس
یار حال منه بیمار ندانست افسوس
مردمو حال مرا یار ندانست دریغ
قدر عُشاق جگر خوار ندانست دریغ

تو کیستی که من اینگونه، بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم!

شبی بی حوصله رفتی ،دعا کردم که برگردی
خدا را تا سحر آن شب صدا کردم که برگردی
کنار پیچک خاموش و سرد باغچه ماندم
نمی دانی کجا رفتم ،چها کردم که برگردی
من آهنگ غریب روزگارم
غمی در انتهای سینه دارم
تمام هستی ام یک قلب پاک است
که آنرا زیر پایت می گذارم
شبی غمگین شبی باران و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد


عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی
در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی
باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی
جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی
با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی
ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی
باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی
تو می دانی که بد کردی
تومی دانی که بارفتن ازاین کنج دل تنگم مرا تودربه در کردی
تومی دانی که باقلب سیاه وسنگ وآتشینت مراخونین جگرکردی
چه راهت ازدل پردردمن اما گذرکردی
نکن گریه برای من
نمی خواهم بریزی گوهرچشمت به پای من
نمی خواهم دگرتوبشنوی حتی صدای من
در این دنیا خودم هستم وخدای من
نمی خواهم توبرگردی
نمی خواهم بگویی دردل شب های تنهایم توشبگردی
بدان باقلب تنهایم چه ها کردی
نمی بخشم
تورامن باتمام خنده هایت هم نمی بخشم
قسم برآن زمان باتوبودن ها
که هرگز دل شکستن های تلخت رانمی بخشم
نمی مانم
نمی مانم دگرمن درکنارتو ....نمی مانم
ازاین جا می روم
تاگم شدم دربی کسی های غریب خود
که تاباورکنی هرگزکنارتونمی مانم
نمی بینم
اگرتالحظه ی مرگم جلوی چشم من باشی
تورادیگر نمی بینم
توازچشم من افتادی
نمی سازم
دگرشعری برای رفتن قلبت نمی سازم
دگردرگوشه ی تاریک وسرد این اتاق غم
برای ازتوخواندن ها من آهنگی نمی سازم
نمی گریم دگرهرگزبرای قلب سردوبی وفای تونمی گریم
تومی دانی
تومی دانی که بدکردی
نکن گریه برای من
نمی خواهم توبرگردی
نمی بخشم
نمی مانم
نمی بینم
نمی سازم
نمی گریم برای تو!
تومی دانی
تومی دانی تمام قسم ها را
توحتی لحظه ای درزندگی باور نکردی عشق بی پایان این دل را
ولی این را توباورکن
قسم برپاکی عشقای رویایی
قسم برصافی دل های دریایی
قسم برگریه ی شبهای تنهایی
توبدکردی
بدان اما هنوزهم دوستت دارم
من به یاد تو چه شب ها
که تا صبح گریه نکردم
تو می گی ، فایده ای نداره
من دیگه بر نمی گردم
حالا هر گوشه این شهر
از تو یک خاطره دارم
بی تو این گوشه می شینم
سر رو زانوهام می ذارم
حالا این اتاق خالی
تو رو یاده من می یاره
بی تو زندگی با مردن
واسه من فرقی نداره
تو بگو که من چه کردم
که دیگه دست تو سرده
کاشکی بودی و می دیدی
که غمت با من چه کرده!


می گویند سه چیز زاده ی عشق نیست ...
جدایی
سفر
فراموشی ...
ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی . رفتی و فراموشم کردی من
لحظه لحظه عاشقت شدم ......

مهربان ، مهربان نگار بیا !
ای گل سرخ نو بهار ، بیا !
درد هجرت قرار دل را برد
تا دلم را دهی قرار ، بیا !
بر سر شامگاه درد آهنگ ،
دیده ام شد ستاره بار ، بیا !
تا نگاهت شکوه مریم صبح ،
بنماید به شام تار بیا !
تا نشانی نشای گل ها را ،
به گلستان روزگار بیا !
از رخ خوب تر ز خورشیدت ،
پرده بر دار و آشکار بیا ... !
من بدون تو این دنیا را نمی خواهم ای دنیای من تو نباشی دنیا معنا نداره زندگی معنا نداره عشق معنا نداره
حالا که اومدی و منو عاشق خودت کردی رهایم نکن تنهام نذار دلشکسته ام نکن !
حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی سردش نکن ومنو ناامید از فرداهای با خود بودن نکن !
من این زندگی را بدون تو نمی خواهم حتی یه لحظه اشو ، باور کن کسی جز تورا نمی خوام
تورو میخوام و اون دستهای مهربانت تورامیخوام سینه مالامال از مهرت شانه های مردونه میخوام برای گریه کردن زنانه ام -جدایی و نفرت را نمی خوام
بدون تو این دل هیچ اشتیاقی به یه نفس نداره تو همنفس منی تو نباشی من هیچ حسی برای نفس کشیدن هوای دیگران ندارم
ستاره های آسمان شاهدان حاضر در دادگاه عشق به چشمان خیس من هستند.
چشمانی که از دلتنگی تو هر لحظه لحظه خیسه بدون تو ستاره های آسمون دل من عزادار هستند
بدون تو زیبایی این دنیا نه معنا نه من می خوامش
بدون تو نه دریا را می خوام نه نم نم باران
بدون تو این زندگی را نیم خوام ، باورش سخته اما .......................من تنها تورا می خوام !

له ی دنیا سیرم - له تو دلگیرم



ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را خبر ازسرزنش خارجفا نیست تو را
رحم بربلبل بی برگ ونوا نیست تورا التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم اصلا غم ما نیست تو را با اسیرغم خود رحم چرا نیست تورا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هرزمان با دگری دست به گریبان باشی زان بیندیش که ازکرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد وصد جور برای تو کشد
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یارنمی باید بود یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه خون من زار نمی یاید بود تا به این مرتبه خونخوارنمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظرخلق مرا خارنکرد
آنچه کردی تو بدون هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است برسرکوی توچون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست زکوی تو،ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تودادن غلط است
تو نه آنی که من عاشق زارت باشم
چون شوی خاک بر آن خاک زارت باشم
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سرو سامانم و تدبیری نیست
ازغمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته زدامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم وتدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقدیر کنم
عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی ،سرو روان بسیار است
جان من همچو توغارتگر جان بسیاراست ترک زرین کمرموی میان بسیار است
با لب همچو شکرتنگ دهان بسیاراست نه که غیرازتوجوان نیست،جوان بسیاراست
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمیرم و میدانی تو داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم میدانی تو از برای تو چنین زارم میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و نکن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
عشق روزگار من ،تو بهترين نشانه اي
تو باغ و گلشن مني ، تو بهترين بهانه اي
تو عشق جاودان من ، تو ماه آشيان من
تو ساز من ، تو سوز من ، تو بهترين يگانه اي
کلام دل حلاوتي ، پيام دل بشارتي
به هر کجا که بنگرم ، تو بهترين جوانه اي
به کوه و دشت و بوستان ، به ماه و اختر و زمان
تو عشق جاودانه اي ، تو بهترين جوانه اي
شکوه آرزوي من ، اگر ببار نياورد
تو اي نهال آرزو ، تو بهترين جوانه اي
تو پاره تن مني ، تو عشق جاودان مني
پرنده دل مرا تو بهترين ترانه اي



بي آنکه بدانم در پس خاطرات کهنه و پوچ تو گم شدم
بي آنکه بدانم , با رفتن تو , خالي شدم از هر چه لبخند و پر شدم از هر چه اندوه
شايد نمي داني
بي آنکه بخواهم , پشت پنجره اي خالي از عبور تو , بي صدا و بي رمق شدم
مي خواهم بداني که
بي آنکه بخواهم
روزهاست با زندانبان سکوت و انتظار همنشين شدم
روزهاست , با باران و بغض و اشک , همصحبت و هم صدا شدم
مي دانم که تو مرا نمي فهمي
.....مي دانم , خوب مي دانم

با چلچراغ ياد تو نوراني ام هنوز
پنداشتي که نور تو خاموش مي شود؟
پنداشتي که رفتي و ياد گذشته مرد!
و ان عشق پايدار فراموش مي شود ؟
نه اي اميدمن
ديوانه ي توام
افسونگر مني
هر جا به هر زمان
در خاطر مني...........

آنکه ويران شده از يار مرا مي فهمد
وانکه تنها شده بسيار مرا مي فهمد
چه بگوييم که چنان از تو فرو ريخته ام
که فقط ريزش آوار مرا مي فهمد
آنقدر بي کس و بي تکيه گه و بي يارم
که فقط شانه ديوار مرا مي فهمد
من تمام غمم از عشق بپا خواست ولي
عشق انگار نه انگار مرا مي فهمد !
چه عبث در پي يارم چه عبث در پي يار
و عبث معتقدم يار مرا مي فهمد .......
نه ببين ! آينه از درد ترک خورد... ببين!
آن من مثل من انگار مرا مي فهمد!
يار من آينه سان مثل خودم مي ماند
اوست آري خود شهيار مرا مي فهمد
او همانست همان گمشده در من آري
او همانست که بسيار مرا مي فهمد


بغض گريه توي چشمام حرفهاي درد روي لبهام
چه جوري بايد بگم؟
بي تو دنيا رو نمي خوام
زدي آتشي به وجودم غم دور از تو نشستن
من که پيش مرگ تو نبودم تو گرفتي رو از من
جز صحبت من چه کردم
تو شدي دشمن وجودم
تار و پودم رو سوزنده آتشي که کردي روشن
چه جوري بايد بگم من؟
بي تو دنيا رو نمي خوام
بي تو دنيا رو....

نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا، شايد خطا کردم
و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا، تا کي،براي چه؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره
با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو
هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت
دعا کردم...

در آرزوي تو سوختم و چيزي نگفتم 
سكوت كردم و خاموش شدم ،چيزي نگفتم
از صداي سخن عشق هر چه گفتند 
سوختم و ساختم و چيزي نگفتم
از ناله عشق هر چه بگويم كم است 
اين كم بودن عيب نيست چيزي نگفتم 
جوهر در قلم عشق رنگي نداد و خشك شد 
رنگي نداد وخطي ننوشت ،چيزي نگفتم 
از عشق ،سكوت ،شكستن چيزي نفهميدم 
چون عاشق سكوت شكستني است چيزي نگفتم

تو که می گویی دم مردن فراموشم مکن
من که میمیرم برایت چون فراموشت کنم
همیشه به یاد داشته باش
تا به فراموشی بسپاری،
آنچه را که اندوهگینت میسازد...
اما ..
هرگز فراموش نکن
به یاد داشته باشی
آنچه را که شادمانت می سازد...
اگر چه از غم دوري شكسته ام هردم
ومثل بغض خزان در درون خود زردم
مباد خسته ببينم نگاه خوبت را
مباد درد تو آيد به روي صد دردم
بخوان بخوان كه غزل با حضور تو گيراست
ببين براي گلويت ترانه آوردم
اگر چه رفته اي از دست من و من هم نيز
نبود اگر غم عشقت بگو چه مي كردم


"چه تنگنای سختی است!
يک انسان يا بايد بماند يا برود.
و اين هر دو،
اکنون برايم از معنی تهی شدهاست
و دريغ که راه سومی هم نيست


عشق نردبانی بسوی ترقی است
ترقی از تنها خود را دیدن
بسوی دگری را نزد خود دیدن
![]()
ته مانده هاي دلمان را كه مي گرديم
مي بينيم غمي است پنهان
اما دروغ چرا آ آ آ ! سعي بر آن مي نماييم كه سرش را شيره اي بس وزين بماليم
و دل خوش نماييم
كه اين نيز بگذرد
و اين چنين در خويشتن خويش انرژي مي دميم
اوستا كريم را چه ديدي
گاه خفن ناك غافلگيرمان مي نمايد
